The stages of LIFE

چهارسال اخیر، شاید بزرگ‌ترین دستاورد زندگیم این بوده که بفهمم نه تنها آدمای دیگه با من متفاوت هستند، بلکه این متفاوت بودنه اوکیه و اصلا برای اونا، اونجوری بودن بهترینه. شاید بدیهی به نظر بیاد ولی وقتی عمیقاً این رو می‌فهمید، تازه حس می‌کنید بالغ شدید و یک قدم بزرگ‌تر شدید. هر چی بیشتر به این باور برسید و باهاش کنار بیاید بزرگ‌تر می‌شید.

پ.ن: خوندن کتاب داستان و دیدن فیلم به خاطر همین «تجربه‌ی دگری» که در اختیار من می‌ذاره برام لذت بخشه. یکی دیگه باش برای لحظاتی و زندگی رو اونجوری که اون می‌بینه قبول کن!!!

چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد

سه هفته پیش پنج تا فیلم بلند سه ساعته رو پشت هم دیدم، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
دوشنبه هفته پیش سیزده ساعت بدون استراحت کار کردم، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
چهارشنبه هفته پیش یه معتاد رو زیر اتوبان خفه کردم، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
پنجشنبه هفته پیش بیست و سه کیلومتر زو بدون وقفه دویدم، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
شنبه همین هفته سه تا سیب از مغازه ته کوچه‌مون دزدیدم، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
سه شنبه به همکار گفتم که دوستش دارم، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
چهارشنبه لپ‌تاپ رئیسم رو از پنجره پرت کردم بیرون، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
شبش رفتم گرون ترین رستوران شهر، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
امروز سرم رو با تیغ تراشیدم، چون هیچ خاصی بهم نمی‌داد
الان می‌خوام از پشت بوم خونه‌ام بپرم پایین، چون هیچ خاصی بهم نمی‌ده…

جرم ساز

یک. گوش من جرم سازه. یعنی اینکه بیشتر از افراد نرمال جرم تولید می‌کنه و در مواقعی انقدر زیاد می‌شه که من مجبورم برم شست‌وشو، حداقل دوبار در سال که شاید به نظر زیاد نیاد. ولی قسمت آزار دهنده‌اش اینجا نیست. قسمت آزار دهنده‌اش اونجایی هست که از خواب صبح پا می‌شی و می‌بینی که پنجاه درصد شنوایی‌ات رو از دست دادی. یه گوشت به زور می‌شنوه چون جرم زیادی تولید کرده و چسبیده به پرده گوشت. اون روز برای من یه زهرمار کامله. بهتره بگم که اون هفته. چون درمان این عارضه نیازمند اینکه یک هفته کامل روزی دو تا سه بار توی گوشم قطره‌ی گلیسرین فنیکه بریزم که به نظرم بوی گه می‌ده. یعنی هم موقع ریختن قطره باید بوش رو تحمل کنم و هم این قطره می‌ریزه روی بالش و ملحفه‌ام و باید در طول شب این بو در مشام بنده باقی بمونه. بعد یه هفته تازه دکتر گوش رضایت می‌ده که گوش من رو شست‌وشو کنه و نعمت کارکرد کامل حس شنوایی رو به من برگردونه. دوبار آخر پس از شست‌وشو شنواییم بر نگشت. دفعه‌ی ماقبل آخر گوشم دچار سندروم ناگهانی کاهش شنوایی گوش شده بود که علتش مشخص نیست و هشتاد درصد آدما پس از دوره‌ی درمانش شنواییشون رو به دست می‌آرن که خوش بختانه من جزو اون هشتاد درصد بودم. ولی دوره‌ی درمانش طولانی بود و قرص‌های بسیار تلخش معدم رو اذیت می‌کرد. دفعه‌ی آخر هم گوشم عفونت کرده بود و باید دوتا قطره‌ی دیگه رو برای دوهفته می‌ریختم تو گوشم.

دو. هر احساسی یا حرفی می‌تونه بمونه و بمونه و جمع بشه و یه روز صبح که از همه جا بی‌خبری کوفته بشه بر سرت و تو هاج و واج بمونی و هیچ کاری نتونی بکنی.

سه. می‌فرماد که گناه می‌تونه مثل یه آلیاژ‌ وارد روحت بشه. اون‌وقت برای اینکه درش بیاری باید بری تو کوره. اون تو هم به آدم خوش نمی‌گذره.

چهار. به سادگی یه شب خوابیدن و صبح پاشدن ممکنه که زندگی آدم تحت تاثیر واقعه‌ای قرار بگیره که تا مدت‌ها بلای جونش بشه. شب و خوابید و صبح پا شد و پدرش سکته‌ی قلبی کرده بود. به همین راحتی زندگی دوستم کلا عوض شد. ورق برگشت. این آدم اون آدم قبلی نبود. عجیب این واقعه من رو تکون داد…

زنگ خطر و افسار

۱. نه اینکه احساسات مهم نیستند، نه، بلکه منظورم این است که احساسات تعیین کننده نیستند. ات د اند آو د دی این عقل است که باید افسار را در دست بگیرد. خب حال این احساس کجای این بوم است؟ احساسات مانند زنگ خطری هستند که به ما یادآوری کنند چه چیزی برای ما مهم است و چه چیزی مهم نیست. تمام حرف همین است.

۲. باید روی سه مورد کار کنم، یکی فرآیند هایی که ذهن رو وارد دورهای خود باز تولید شونده آزاردهنده میکنه که من بهشون میگم سیاهچاله احساسات
و دومی مکانیزم‌های دفاعی در مقابل احساسات، که هیچ وقت اون کاری که باید رو نمی‌کنن، یعنی دفاع
و سوم مسئله عدم نیاز بیان احساسات هست، یعنی قبول این قضیه که احساسات لزوما نباید شنیده شوند،  احساسات باید بگذرند.

پ.ن: این مطلب تنها سپر دفاعی من در مقابل هجوم احساسات است. باعث می‌شود دقیقه‌ها فقط اجازه می‌دهم احساسات بر من غلبه پیدا کنند و گذر کنند و تمام شوند بروند و این خیال را آسوده بگذارند.

پ.ن۲: عکس بی‌ربط نیست. لکن خیلی باربط هم نیست. دوست دارم عکس‌های پست‌هایم داستان دیگری جز نوشته را روایت کنند.

هیچی عوض نمی‌شه

یک وضعیتی هست به نام «هیچی عوض نمی‌شه»
خیلی شبیه جبرگراییه ولی یه کم فرق می‌کنه. شما می‌تونید معتقد باشید که اختیار وجود داره، در تصمیم گیری بین گزینه‌هاتون آزاد هستید و می‌دونید که اگه فلان کار رو بکنید، حتما وضع زندگی‌تون عوض می‌شه ولی شما این کار رو نمی‌کنید. چون باور دارید که نمی‌تونید، باور دارید که «هیچی عوض نمی‌شه». فاصله‌ی زیادی هست بین دانستن و باور داشتن.
وضعیت «هیچی عوض نمی‌شه» یک آفته. یک آفتی که می‌زنه همه‌چی رو از بین می‌بره. می‌شینه روی برگ زندگی‌تون و نمی‌ذاره که نفس بکشه. میوه‌ی امید رو می‌خوره. حتی امید رو به یأس هم تبدیل نمی‌کنه. جاش هیچی نمی‌ذاره. یه بی‌حسی عمیق.
وضعیت «هیچی عوض نمی‌شه» یه سیاه چاله است. همه چی رو توی خودش می‌کشه و هیچی نمی‌تونه ازش فرار کنه. هرچی بیشتر می‌مونه، احساسات بیشتری توش فرو می‌رن و اون چاق‌تر و سنگین‌تر و بزرگ‌تر می‌شه. با این تفاوت که سیاه‌چاله یه زمانی توی خودش فرو می‌ریزه ولی «هیچی عوض نمی‌شه» فقط بزرگ‌تر میشه. اگه هم بخواد فرو بریزه زمانیه که همه‌چی رو خورده. کسی که دچار این وضعیته تو خوش فرو می‌ریزه، نه اون سیاه‌چاله.
«هیچی عوض نمی‌شه» احساسات شما رو تبدیل می‌کنه به شهوت. دیگه نسبت به هیچ چیزی شوق به وجود نمیاد. اگه چیزی رو بخواید برای اینکه اسب شهوت رو رام کنید. نه اینکه لذت بخش بشه. فقط می‌خواید که دیگه شیهه نکشه که یه کم آرامش داشته باشید. یه آرامش بدون احساس …
«هیچی عوض نمی‌شه» یه بن بسته. آدما زیادی توش گیر کردن و اونجا موندن. انگار نه انگار که راه دیگه‌ای هست. اون ته می‌شینن و به دیوار ته جاده نگاه می‌کنن. فقط نگاه می‌کنن چون هیچ احساسی به آدم نمی‌ده.
«هیچی عوض نمی‌شه» یه قفله که کلید نداره. یه قفله که نه می‌ذاره چیزی فرار کنه و نه می‌ذاره چیزی بیاد تو.
پ.ن: تکرار زیاد کردم. چون «هیچی عوض نمی‌شه» ساده است. یه وضعیت که خودش رو بازتولید می‌کنه.

خبر بد یا خبر خوب؟

خبر بد اینکه «ما مجبوریم که انتخاب کنیم». همیشه و همه‌جا. خیلی این خبر رو بسط نمی‌دم چون به اندازه کافی درموردش گفتن.
(کدوم انتخاب اصالت دارد؟ خب شما رو ارجاع می‌دم به خوندن قرآن. بهتر از ایشون نمی‌شه پرداخت و موضوع من هم نیست!)

خبر خوب؟ «انتخاب‌های شما حتماً پیامدی دارد». این یعنی که انتخاب ما مهمه. ارزش داره و می‌ارزه که براش وقت بذاریم و بهش اهمیت بدیم. درسته که همیشه این پیامد خوب یا بد نیست یا حتی مخلوطی از جفتشونه ولی همین‌که می‌تونیم انتخاب کنیم و می‌تونیم پیامدش رو ببینیم خودش خیلی نکته‌ی مهمیه که در عین بدیهی بودن کسی بهش توجه نمی‌کنه.

پ.ن: خستگی یعنی باور نداشتن خبر خوب. یعنی «هیچی عوض نمی‌شه».

مسئول احساسات خودمون

به نظرم نکته‌ای که نیاز به تاکید داره ولی اکثر افراد یادشون می‌ره اینکه «ما مسئول احساسات خودمونیم». مقصر دونستن بقیه واسه درک نکردن ما نه تنها به خودمون آسیب می‌زنه بلکه بقیه رو هم از ما آزرده می‌کنه. ما نمی‌تونیم بدون اعلام اینکه می‌خوایم یکی با ما هم‌دردی کنه انتظار داشته باشیم که به بقیه وحی بشه تا به سمت ما بیان. این بقیه هر کسی می‌تونه باشه.

پ.ن: جهت هزاران‌بار یادآوری به خودم!

اسیر خوردن

۱. آقای شرلاک یه عادتی داشتن که یادشون می‌رفت غذا بخورن. ایشان اعتقاد داشتن شکم پر باعث میشه آدم کندتر فکر کنه. و فکر کردن به اینکه «چی بخورم؟» ذهن آدمو از چیزای مهم‌تر پرت می‌کنه.

۲. سؤالاتی مثل شام را چکار کنم؟ و چطور این هفته را به آخر برسانم؟ ظرفیت ذهنی زیادی را اشغال می‌کنند. شفیر و مولایناتان به آن «پهنای باند ذهنی» می‌گویند. می‌نویسند «اگر می‌خواهید افراد فقیر را درک کنید، خودتان را تصور کنید که ذهنتان جای دیگری است. خویشتن‌داری مثل یک چالش است. حواستان پرت است و به‌آسانی پریشان می‌شوید. و این هر روز تکرار می‌شود». کمیابی -چه کمیابی زمان چه پول- این‌گونه منجر به تصمیم‌های نابخردانه می‌شود.
اما تمایزی کلیدی وجود دارد میان افرادی که زندگی‌های شلوغ دارند و آن‌هایی که در فقر به سر می‌برند: نمی‌توان از فقر مرخصی گرفت.

چرا فقرا اینقدر تصمیم‌های بد می‌گیرند؟

۳. در شرکت جدیدی که کار می‌کنم نعمت غذایی فراوانه. شکم همه خفن‌های شرکت هم جلوئه (تقریبا). من اگه جای مدیر عامل بودم این وضعیت رو عوض می‌کردم. انسان‌ها گوسفند نیستن که با تامین یونجه و آب و جای خواب، خوب کار کنن. یا بر فرض که خوب کار کنن، این فضا واقعاً همون حس طویله رو نمی‌ده؟ می‌دونم که اونا میگن این برای افزایش کارایی و شادابی و انگیزه و بهره‌کشی(!) از کارمندها هست ولی خب… من دارم نمادسازی می‌کنم. قطعاً توی اون منطق سرمایه‌دارانه، این حرکت خیلی کوله!!

۴.
إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا(5)
عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا(6)
يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا(7)
وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا(8)
إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا(9)
إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا(10)الإنسان
می‌فرماد: عبادالله نه تنها به نذر خود وفا می‌کنند و آن.چه را دارند می‌بخشند و مسکینان و یتیمان و اسیران را غذا می‌دهند و بی‌اعتنایی و سردی خود به دنیا را به اوج خود می‌رسانند.

۵. تازه وقتی انسان گشنه میشه مغزش گیرپاچ می‌کنه می‌فهمه چقدر اسیره. به خاطر چند کالری بیشتر تموم روح و روانش می‌ریزه به هم. اون نقطه است که واقعاً باید یه دلیل واقعی برای تحمل داشته باشه. روزه رو در نظر بگیر. اون لحظه‌های آخر بعد یه روز سخت و پر فعالیت، وقتی فقط که داری واقعا رد می‌دی چی باعث میشه خودتو نگه داری؟ اونو میگم!

پ.ن: شرلاک رو دوست دارم. ولی شروع مطلب با نام و یاد اون دلیل بر الگوی خوبی بودن نیست!
پ.ن۲: جستارنویسی گرچه عموما طولانی‌تر است ولی با این‌حال اتلاق جستار به این جونه پست‌ها اشتباه نیست!

حسرت

این حس که بدترین عذاب جهنمیان است در سطح بسیار کم به ما در این دنیا هدیه داده شده است. شاید بتوان آن آتشی که در درون دوزخیان زبانه می‌کشد و آن خارهایی که صبح و شام به آن‌ها عرضه می‌شود را حسرت‌های پی‌درپی شمالیان تعبیر کرد. حسرتی که مرتبا با یادآوری گذشته، دیدن وضع بهشتیان و تذکر فرشتگان چونان داغی بر قلب‌های آنان مهر می‌زند.
خداراشکر از این عذاب، خداراشکر از این تلنگر که برای ابرار موجب سلوک است. و چه بسیار خوار و زبون‌اند آنان که حتی این سیلی هم آنان را تکان نمی‌دهد.

پ.ن: چه بی‌مقدارند آنان که حسرت گذشته و آینده، فلج‌شان کرده و تبدیل شده‌اند به معتادان حسرت، منادیان غم، ناامیدان همیشگی و سقوط کنندگان دره تکبر. آن‌هایی که مثل من در پوسته‌ای از دروغ، حیات نباتی‌شان را دور می‌ریزند.