نسا ۲۸

– ببین به مشکلات و غر های چند وقت اخیر خودم که فکر می‌کنم، حتی به فلسفی‌ترین و پیچیده‌ترینشون، می‌بینیم که همشون یا از سر شکم بوده یا زیر شکم یا یک عقده بچه‌گانه!
– یه کتابه بود ، یارو یه صفحه کلی نوشته بود از دغدغه هاش و اینکه چقدر احساس کم بودن میکنه و دلش میخواد عظمت هستی رو فتح کنه و اینا ، بعد آخرش یه جمله به این مضمون نوشته بود: « ذهن آدم با این همه دردهای متعالی، اینهمه آرزوهای بلند، این همه سر و صدا، با خوردن یه نیمرو میتونه آروم بگیره. »
– اینکه خب وقتی یه نفر ازت می‌پرسه که چته (از تو می‌پرسه منظور خودمم) خیلی دوست دارم پشت این نقاب بهانه‌های فلسفی و پیچیده و مثلا متعالی قایم بشم ولی اینکه من این نکته رو می‌دونم یه جورایی مایه‌ی خجالت و سر خوردگیه. به هر حال همین که آدم با خودش رو راست باشه یه قدم به جلوئه!
– حتی اگه بگی چته، بازم حس شرم و خجالت خودت از بین نمیره. پیش خودت، همیشه یه بچه ی غرغرو ی کم طاقت و ناتوان و دروغگویی.
پ.ن: هرچند ترجیح میدادم از بین می‌رفتم ولی چون دکمه اش دست من نیست پس سخت نمی‌گیرم، همین فرمون بریم جلو شاید فرجی شد

بدرقه

۱. گفت: می‌بینی عرفان؟ عجب وضع مسخره‌ایه؟ همین جمعه بود که شیرینی عروسیش رو خوردیم و الان دارم حلواش رو می‌خورم…

۲. سخنگوی فرودگاه امام خمینی (ره) گفت: هواپیمای اوکراینی که صبح امروز تهران را به مقصد کیف در اوکراین ترک می‌کرد حوالی شهر جدید پرند در استان تهران به دلیل حادثه آتش سوزی دچار نقص فنی شد و سقوط کرد. بوئینگ ٧٣٧ هواپیمایی اوکراین ۱۶۰ مسافر و ۹ خدمه پرواز داشت که جان خود را در این حادثه از دست دادند.

۳. داشتیم به حمله‌ی آمریکا می‌خندیدیم که یهو زل زد به تلفن و شوکه شد. پیام رو بهم نشون داد: «برادر علیرضا تو اون هواپیمایی بوده که سقوط کرده. گفت چند روز نمیاد.» اعصابش به هم ریخت. هی با خودش می‌گفت: «من هی به علیرضا می‌گفتم که نرو پیش داداشت بیا بریم بچرخیم. یه ماه دیدیش امشب رو بیخیال شو. ولی علیرضا می‌گفت نه برای بدرقه باید برم.»

۴. هیچ‌وقت انقدر نزدیک مرگ عزیزان رو در سانحه‌ی به این بزرگی حس نکرده بودم. همیشه اینگونه افراد برام اعدادی بودن که مجری خبرگو بدون احساس اون‌ها رو اعلام می‌کرد.

۵. می‌گفت اکثر مسافرها دانشجو بودن. بلیت هواپیما مقصدش کانادا بود. به نسبت بلیت‌های دیگه هم ارزون‌تر بود برای همین اکثرا دانشجوهای مهاحرت کرده خریده بودنش. دانشجوها بعد تعطبلات کریسمس داشتن برمی‌گشتن که درس رو ادامه بدن. ولی…

۶. می‌بینی؟ عجب دنیای مسخره‌ایه…

ریشه

میای می‌شینی پای این صحبت بابابزرگا و قدیمیا که از خاطراتشون می‌گن، یهو می‌بینی پرت می‌شی پنجاه شصت سال پیش، تو دنیای اونا نفس می‌کشی می‌خندی گریه می‌کنی، بعد دوباره برمی‌گردی امروز و اینجا می‌بینی همه زیر خاکن…
واقعاً چیه این زندگی؟ چیه این روزگار؟
تف بهش…

خستگی

خسته ام. از همیشه خسته تر؟ نمیدانم. به نظرم خستگی درجه‌بندی ندارد. بیشتر صفر و یکی‌ست. یا خسته هستی یا نیستی. به موفقیت و شکست هم چندان وابسته نیست. ممکن است در حضیض شکست و ذلت باشی ولی خسته نباشی، ممکن هم هست که روی قله خستگی زیادی در وجودت باشد. خستگی لزوما بد یا خوب نیست. نشانه‌ی تلاش فراوان برای رسیدن به موفقیت هم نیست. خستگی یک وضعیت روانی پایدار است. سخت پیدا بشود کسی که بین خسته بودن و نبودن در نوسان باشد. یکی از این دوتاست معمولا. خسته شدن خیلی پیچیده هم نیست. بعضی وقتها با یک تب ایجاد می شود. یا رفتن کسی که دوستش داری. آدم سابق نمی شوی و خسته می شوی. شاید نتوانی در لحظه ی اول خودت را حتی جمع و جور کنی. اما دیر و زود درست می شود. بعد دیگر تو می‌مانی و یک نگاه بدون عمق. چشمانی بدون درخشش. دیدنت خسته می‌شود.
حالا کجا را نگاه کنیم؟
مگر فرقی هم می کند؟
یکنواخت می‌شود دنیا و مافیها. بعد به این‌در‌آن در می‌زنی که از این وضع خارج شود. فایده ندارد. یکسری مواد مخدر می‌کشند. فایده ندارد. بعضی به الکل روی می‌آورند. افاقه نمی‌کند. عده ای زنبارگی پیشه می‌کنند و ناکام خواهند ماند. برای حل معضل خستگی باید خوابید. خیلی هم باید خوابید. یک خواب ابدی طولانی. از ابد طولانی‌تر داریم؟ نمیدانم. اما میدانم خستگی چاره‌ی دیگری ندارد.

من

کبداً

وقتی همین انسان به جایی می‌رسد که نه لذتی می‌برد و نه انتظار لذت را می‌کشد، چگونه می‌توان او را وادار به تلاش بیشتر کرد؟

با فلسفه؟ با دین؟ با توضیح خیر و شر؟ با تاثیرات روانشناسی و چماق و هویج؟

در آن صورت این حرکت فریبکارانه ارزشی ندارد. انسانی در لقد خلقنا انسانا فی کبداً وجود ندارد.

اون خواب لعنتی

همش تقصیر اون خواب لعنتیه
نمیفهمم یه خواب چقدر میتونه شیرین باشه:
تو اومدی پیشم و کلی خوش گذشت
شکلات خوردیم
کافه دار آشنا بود
یه جای دوست داشتنی بود که همه همدیگه رو میشناسن
زمستون و سرد بود
برف برف برف
من دعوات کردم
بعد اشتی کردیم
همه چی ممکن بود
جای زخم های من خوب شده بود
خوشحال بودیم
می‌خندیدیم
«میدونستی گل میخک تو آب ماندگاریش خیلی زیاده؟»
دوست داشتم گل میخک بگیریم پر کنیم تو اون شیشه ها که جمع کردم واسه رنگ کردن!
ولی یادم میوفته اینجا خوابم نیست…
اینجا من خونه ندارم…
پنجره ندارم که ازش نور بیاد…
اینجا یه اتاق لعنتیه با کلی غریبه…
اینجا رو دوست ندارم…
اینجا جاییه که هر روز صبح باید پاشم و به زندگیم فحش بدم و دوباره بخوابم…
و بعد پاشم و دوباره ماتم بگیرم…
که چرا اینجا پنجره نداره…
چرا گل اطلسی تو خیابونا نمی‌کارن؟
چرا نمیتونم خم شم و همه ی گل رز ها رو بو کنم؟
چرا دور حوض خونه گلدون شمعدونی نیست؟
من از این اختلاف زیاد بیزارم!
من دلم میخواد پرواز کنم …
یادم میاد که نمیشه
ببین گیر چه چیزایی شدم
من گواش میخوام
بدون گواش این شیشه ها رو چجوری رنگ کنم
تو نباشی به کی نشونشون بدم آخه؟

ندا

مگر نه این‌که وجدان من صدای «هل من ناصر ینصرنی؟» مردم دیار کرمانشاه رو نمی‌شنود؟ مگر چقدر غبار گناه بر جان و گوش من نشسته است؟ مگر چقدر دل من سنگ شده است که با فریاد و ناله های کودکان نمی‌تواند زنجیر های روزمرگی را پاره کند؟
پ.ن : منم باید برم …

چند وجهی

من متاسفانه یه اخلاقی دارم و اونم اینکه بین هر جمع از اطرافیانم یه وجهه شخصیت از خودمو به نمایش گذاشتم یعنی بین هر جمع کلامم و رفتارهام متفاوت از دیگریه. حالا این اطرافیان میتونن خانواده، گروه کاری، گروه دوستی ، تشکل های دانشجویی، کلاس های درس یا حتی یه شخص به تنهایی باشه. اگه یه دوربین به من وصل کنید و این شخصیت ها و طرز برخورد هامو ببینید شاید در نگاه اول من یه آدم چندشخصیتی و در بهترین حالت متناقض و سست اراده به نظر بیام. این قضیه برای من مشکلی بوجوپ نیاورده بود تا زمانی که مجبور شدم چند تا ازین جمع هارو ادغام کنم و یعنی همزمان اطذافم چندنفر از جمع های مختلف کنارم باشن. وقتی این اتفاق افتاد من مذبوحانه سعی کردم بین شخصیت های متضاد خودم جمع قائل شم ولی وقتی دیدم به شدت شکست میخورم ناخودآگاه متمایل شدم به شخصیتی که قوی تر، سالم تر و قابل دفاع تر بود.

خلاصه اینکه یک پارچه باشید تا مثل من به مشکل نخوردید.

پ.ن : من واقعی نه همه ی اینهام و نه هیچکدومشون!

me.break()

اولش كه تازه دانشگاه آمده بودم؛ روياهاي زيادي داشتم؛ تصور از يك جايي كه قرارست كلي رشد كنيم و ياد بگيريم و همه چيز در اختيارمان است كه آينده خودمان و كشورمان را با آن ظرفيت كودكانه مان بسازيم. طبيعي بود كه هر سال بالايي اي كه مي ديدم ؛ كلي سوال مي پرسيدم. يكي از درد دل ها خيلي به دلم نشست. ” اينجا كه آمدي عقايد و آرمان ها و اميالت را بنويس؛ تا كن يه گوشه بزار؛ سال ديگه برو پي اش ؛ اگه بهش نخنديدي يعني رشد نكردي!” . البته اين بنده خدا ميخواست بگه كه دانشگاه محيط خوبي براي رشد ماست. اما آدم وقتي به ماه رمضان ميرسه ؛ نگاه مي كنه چيزهايي كه از خدا سال گذشته ميخاسته و امسال ميخاد؛ چقدر فرق كرده. بعضي موقع ها آدم مي مونه كه با اون همه رشد ظاهري كه كرده؛ وقتي ميخاد براي شب قدر برنامه بريزه؛ تكرار است و تكرار و تكرار …
انگار در يك حلقه ي whlie گير كرده باشي كه برايت رفتن به مرحله بعد ميسر نباشد. در حلقه كه هستي؛ خيلي چيزها عوض مي شود و انسان خيال ميكند كه تغيير مي كند. اما به شرط ادامه حلقه كه ميرسي ؛ مي بيني تكان نخورده اي.
به راستي دستور break; كجاست كه از اين مرحله هم بگذريم…
دست ما گيرد مگر در راه عشقت #جذبه_اي
ورنه پاي ما كجا وي #راه #بي_پايان_كجا

جمال کزازی

حوضش

پ.ن : این پست برای خودمه …
ادامه خواندن حوضش